تاریخ وامدار عاشوراست
صدای روحانی از مسجد به گوش می رسید که می فرمود: شروع عاشورا را می توان در ماجرای سقیفه پیدا کرد... انگار تازه چشمم به دنیا باز شده بود... لبانم تشنه و دستانم سخت محتاج لختی آب بودند... می دیدم که خیمه ها برپا ، هیئت ها به راه و پرچم ها بر بام خانه ها بودند، شهر لباس مشکی بر تن کرده بود؛ زمین در دل ماتم و زمان بر دل، غم داشتند؛ تو گویی زمین آرزوی کربلا و زمان شوق عاشورا دارد... پارچه نوشته ایی بر روی دیوار دیدگانم را جلا می داد «کُل یومٍ عاشورا و کُل ارضٍ کربلا» انگار داشتند این جمله را بر قلبم حکاکی می کردند.
و در میان مردم، با پای برهنه [مثل همگان] به راه افتادم، غم عالم را بر دوش خود احساس می کردم و به خود می گفتم که: نگون بخت، چون منی است که از خیل عُشّاق جا مانده. و این به من نیرو می داد که در این محشر صغری، این دنیای زبون، اسیر شیطان نشوم. صدایی را در گوش خود احساس می کردم «کُل یومٍ عاشورا و کُل ارضٍ کربلا» ناگهان نوری شدید احاطه ام کرد، احساس غریبی داشته ام و خود را در کوچه ای یافتم با دیوارهای گِلی، خانه گنبدی و درب های چوبی... عدّه ای در پشت در خانه ای جمع بودند شنیدم که می گفتند که اگر بعد از سقیفه، مقاومت نمی کرد این گونه نمی شد! نمی دانستم چه خبر است جلوتر رفتم خانه ایی می سوخت! درب چوبین شکسته شده بود و از آن خون می چکید. و خورشیدی را یافتم که دستش بسته بود!
آری، کاغذ پاره هایی در کوچه؛ فدک
درب چوبین پر از خون؛ محسن
خورشیدی صبور؛ علی
زخمی عمیق؛ فاطمه
و روزگاری غرق در تاریکی که از آن بوی خیانت می رسید، بوی دوری از حق! بوی سر بریدن اسلام! و کودکانی معصوم که بر این ماجرا شاهد بودند…
ناله هایم را کسی نمی شنود... اشک خون بارم را کسی نمی بیند...
بی قرار بودم و به همراه هیئت عزاداری به راه خود ادامه می دادم. دردِ تنها گذاشتنِ مولا یک طرف و دردِ نشناختن حق و همراهی کردنِ باطل پرستانِ حق پوش، از طرف دیگر قلبم را جریحه دار می کند. ولی دیگر برای خود دلیلی داشتم. دلیل حضور من در هیئت، دلیل سینه زدنم؛ عبرت بود و شوق، معرفت بود و غم. صدایی می گفت: «کُل یومٍ عاشورا و کُل ارضٍ کربلا» خمپاره ها بر زمین می ریختند و صدای مسلسل و تانک، از خواب غفلت بیدارم کرد... صدای حاجی بود که می گفت: برادران اینجا کربلاست و اکنون عاشورا... اگر روزی دستان خورشید را بستند، اگر روزی صدای هَل مِن ناصرٍ به گوش می رسید و چهره ها از حق روی بر می تافتند اکنون لحظۀ لبیک ماست... و صدای تکبیر بر صدای گلوله و خمپاره و تانک غلبه کرد… و ما هم تکبیرگویان به راه خود ادامه می دادیم امّا فهمیده بودم تکبیر من برای چیست!؟ دلیل دیگری برای شور حسینی یافته بودم... آری صدای دعوت به حق در کالبد جهان می پیچید و در هر برهه ای از زمان به گوش می رسد. امّا قلب می خواهد؛ قلبی که این صدا را بشنود و اجابت کند و رستگار شود. صدایی که در گوشم زمزمه می کرد، به آشناترینِ آوازها مبدل گردیده بود. آهنگ خوشِ «کُل یومٍ عاشورا و کُل ارضٍ کربلا» بار دیگر بر وجودم طنین افکند، لرزه بر اندامم افتاد! و جلوه هایی از نور صحنه را بر من روشن کرد. به صحرایی رسیده بودم... و دیگر تنها نبودم، لشکرهایی از فرشتگان و جنّیان حضور داشتند... لحظه ای وصف ناشدنی بود. هیچ چشمی طاقت دیدن نداشت... احساس می کردم که دیگر خونی برای جریان دادن در بدن ندارم؛ همه اش اشک شده بود...
هلهله های شیطان...
خیمه های آتش گرفته...
گوش های بدون گوشواره...
پای برهنه و خار مغیلان...
لب تشنه و بی پدری...
غل و زنجیر...
دستان جا مانده...
بدن های هزار چاک...
طفل شیر خواره...
تازیانه...
کتک...
نیش و کنایه...
و اسارت...
همه و همه یک طرف، و سرهای بر روی نیزه یک طرف؛ سرهایی که درس خداشناسی میدادند...
آن یکی بر روی نیزه، گرچه به اندازه سر نیزه هم نبود امّا کار آفتاب را می کرد... و دیگری بر روی نیزه قرآن می خواند و هدایت گری می کرد...
دیگر تاب نداشتم... آرزوی با آنها بودن، هزار با مرا کُشت و زنده کرد... با خودم می گفتم برای چه؟! این همه کینه چرا ؟! در زاریِ افکار خود غرق بودم که صدایِ نامردی گفت: ای یاغی ها دیدید که خدا چه به سرتان آورد؟!
مجموع خوبی ها، یعنی جمیع کربلا؛ هم رسول الله هم امیرالمومنین هم فاطمه زهرا هم امام مجتبی و هم اباعبدالله، یعنی «زینب کبری» جواب داد: «ما رأیتُ الا جمیلا» و «زینب (س) فاطمه وار عاشورا را رقم زد...»
به سان خارِ خشکیده ای ، ایستاده بودم. در آن لحظه سخت ترین کار برایم فرو بردن آب دهانم بود. احساس کردم چشمانم بر زمین افتاده و در یک کلام، فهمیدم دیگر وجود ندارم. به چشم خود، قیامت و حساب و دوزخ و جنّت را دیده بودم همه اش شده بود حسین، حسین، حسین…
ناگهان زمین خوردم. نزدیک بود در میان جمعیّت لِه بشوم که دوستم دستم را گرفت و گفت: بگو یا زهرا... بلند شدم و به همراه جمعیّت ناله کنان و غمگین به راه ادامه دادیم... دیگر هدف خود را شناخته بودم؛ دیگر قول داده بودم که نگذارم هیچگاه امامم تنها بماند…گرچه صحنه عوض شده بود، امّا عاشورا باقی است، کربلا زنده است... با خودم گفتم گرچه به ظاهر سخت است امّا جز زیبایی چیزی نیست. او به خاطر دین خدا، به خاطر رسول خدا و زنده نگه داشتن امر به معروف و نهی از منکر مصبیت دیده بود…
به منزل پایانی رسیده بودم. سینه که می زدم با خود می گفتم که اکنون دست رد به نفس خود می زنم، مشت پولادین به شیاطین می زنم و دست بیعت به امام خود می دهم. سینه زدن من احیاء امر به معروف است، بیعت با امام خود و ضامن سعادتم … به راستی که تاریخ وامدار عاشورا است...
هرکه در این میان، زمان خود را شناخت، هر که مکان خود را شناخت، هر که هوای خود را کُشت، او یاری از یاران امام حسین است؛ او برگی از عاشوراست... و هر که خود را باخت، هر که تسلیم شد، سر تعظیم به غیر خدا داد و هر که طاغوت را به جای امام خود گرفت؛ یزید است؛ و از نور خارج گشته و جاویدان در آتش خواهد بود.
نویسنده :فرزاد نجف وندزاده
لینک مطلب در سایت افسران