صدای روحانی از مسجد به گوش می رسید که می فرمود: شروع عاشورا را می توان در ماجرای سقیفه پیدا کرد... انگار تازه چشمم به دنیا باز شده بود... لبانم تشنه و دستانم سخت محتاج لختی آب بودند... می دیدم که خیمه ها برپا ، هیئت ها به راه و پرچم ها بر بام خانه ها بودند، شهر لباس مشکی بر تن کرده بود؛ زمین در دل ماتم و زمان بر دل، غم داشتند؛ تو گویی زمین آرزوی کربلا و زمان شوق عاشورا دارد... پارچه نوشته ایی بر روی دیوار دیدگانم را جلا می داد «کُل یومٍ عاشورا و کُل ارضٍ کربلا» انگار داشتند این جمله را بر قلبم حکاکی می کردند.